سخته بخوای رابطه ای رو پایدار کنی در حالی که هیچ چیزی خودت پایدار نیست
کمکم کن به ثبات برسم که برسم درست میشم !

+ ارسال شده در 91/11/06ساعت 6:4 توسط مهدی

las night

دیشب ، حول و حوشِ دو نیمه شب در واقع
گوشه اتاق نشسته بودم ، خیلی مِلو کتاب میخواندم .
نفهمیدم چه شد که صدایِ افتادنِ گلدانِ تزئینیِ رویِ میز را شنیدم .
زمین زیرِ تنم لرزید .
تنها کاری که میتوانستم بکنم این بود که چنگ بزنم به ستونِ آهنیِ تخت و صبر کنم تا زمین لرزه تمام شود .

آرام که شد ، انگار نه خانی آمده نه خانی رفته .
از نشانه‌هایش تنها یک گلدانِ شکسته ماند رویِ دستِ من .
میدانی .
میخواهم بگویم شاید دلتنگی هم همینجووری باشد . همینجووری که خیلی ساکت شبی نصفه شبی برایِ خودت لم دادی و دنیا به تخمِ چپت هم نیست ، همینجووری یکهو یادِ خاطراتش ، یادِ داغیِ دستهایش ، یادِ دوست داشتنِ بی دلیلش حمله میکند . چنگ میزند بیخِ گلویت .
و تو حتی دیگر نمیتوانی به میله آهنیِ تخت پناه ببری .
بعد که هعی نفسِ عمیق میکشی ، آرام که میشوی ،
از دلتنگی‌ای که یکهو خِرَت را گرفته بود ، تنها یک گلدانِ شکسته ، یک دلِ تکه پاره باقی میماند .

+ ارسال شده در 91/05/13ساعت 17:7 توسط مهدی

بارالها !

میشه اینقدر هوای دو نفرت رو ، برای آدم هایی که تنها قدم می زنن به رخ نکشی ؟
دله دیگه ، می گیره خب

+ ارسال شده در 90/08/06ساعت 20:51 توسط مهدی

تا می گذرد غمی نیست ... !

+ ارسال شده در 90/06/24ساعت 20:13 توسط مهدی

توجیه

-کجای مطالبت قشنگ و دوست داشتنیه که عنوان وبلاگت حرف های قشنگ و دوست داشتنیه؟
من : یه زمان معدن حرف های قشنگ و دوست داشتنی بود نه مثل الان مخروبه
-پَ چی شد که اینجوری شد؟
8-| من :

+ ارسال شده در 90/06/04ساعت 14:13 توسط مهدی

افسوس...

شراب خواستم. گفت : " ممنوع است " آغوش خواستم. گفت : " ممنوع است" بوسه خواستم. گفت : " ممنوع است " نگاه خواستم. گفت: " ممنوع است " نفس خواستم... گفت : " ممنوع است " ... حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ، با یک بطری پر از گلاب ، آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ، سنگ سرد مزارم را و چه ناسزاوار عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ، نگاه می کند و در حسرت نفس های از دست رفته ، به آرامی اشک می ریزد.....

+ ارسال شده در 89/10/02ساعت 8:19 توسط مهدی

سکوت

بسیار اندک اند کلماتی که ارزششان بیشتر از سکوت باشد.

و حتی بسایر اندک ترند انسانهایی که لیاقت شکستن این سکوت را داشته باشند.

این روزها سکوت هایم بس طولانی است.

این روزها بیشتر حرف هایم را در سکوت می گویم.

و چه شیرین است که دیگر هر کسی از نفهمیدن معنای سکوتم لبخندی میزند و دیوانه خطابم می کند....

این روزها به دیوانه خانه ام سر میزنم و بعد آن پشت ها میروم تنهایی بلکه آرامشی نسیبم شود ...

از تو چه پنهان که گاهی آنقدر آرام میشوم که دیگر هیچ چیز جز ماندن ساعتی بیشتر در آن دیوانه خانه را نمی طلبم!!!!

 

(قسمتی از مطالب وبلاگ آمیتیس جان)

+ ارسال شده در 89/08/21ساعت 4:43 توسط مهدی

محتاج

اگر من نبودم هیچ کس به تو سوگند یاد نمی کرد ...... حالا تو بگو کدام محتاج تر هستیم؟


(فرنوش فرزام)

+ ارسال شده در 89/08/10ساعت 16:28 توسط مهدی

به سلامتی...

به سلامتی درخت!
نه به خاطرِ میوش، به خاطرِ سایه اش.


به سلامتی دیوار!
نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه.


به سلامتی دریا!
نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌ رنگیش.

به سلامتی سایه!
که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.


به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم.


به سلامتی زنجیر!
نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستس.

به سلامتی خیار!
نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «یار»ش.

به سلامتی شلغم!
نه به خاطر (شل) ش، به خاطر(غم) ش.

به سلامتی کرم خاکی!
نه به خاطر کرم‌بودنش،به خاطر خاکی‌بودنش

به سلامتی پل عابر پیاده!
که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا !

به سلامتی برف!
که هم روش سفیده هم توش.

به سلامتی رودخونه!
که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.

 به سلامتی گاو!
که نمی‌گه من، می‌گه ما.

به سلامتی دریا!
که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.


به سلامتی بیل!
که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه.

به سلامتی دریا!
که قربونیاشو پس می‌آره.

به سلامتی تابلوی ورود ممنوع!
که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه.

به سلامتی عقرب!
که به خواری تن نمی‌ده.
(عرض شودکه عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتیشه با نیشش خودش می‌کُشه که کسی ناله‌هاشو نشنوه)

به سلامتی سرنوشت!
که نمی‌شه اونو از "سر" نوشت.

به سلامتی سیم خاردار!
که پشت و رو نداره

و به سلامتی همه شماها، دوستان خوب و عزیزم
در هر کجای این دنیا که هستید.
 

+ ارسال شده در 89/06/05ساعت 15:52 توسط مهدی

کمکم کن...

با خودم کنار اومدم که ما به درد هم نمی خوریم شاید تو به درد کسی نخوری چون خودت میدانی...

اما نمی دانم چه کنم که نسبت به تو بی تفاوت شم ...

می خواهم عاشقت نباشم...

در این چند مدت نه تنها سنگی از جلوی پاهایم بر داشتی بلکه روز به روز شاید ساعت به ساعت به سنگها اضافه می کردی...

اما...

ازت کمک می خواهم که کمکم کنی که از یادم بری...

کمکم کن....

+ ارسال شده در 89/05/20ساعت 1:4 توسط مهدی

بازگشت

چند سالی هست که از پیشم میروی و می آیی ،  تو را به خدا این دفعه موقع رفتن همه  خاطراتت را از قلبم ببر دیگر توان آب و جارو کردن قلبم را برای روز بازگشتت ندارم

+ ارسال شده در 89/05/14ساعت 1:4 توسط مهدی

وبلاگ...

یکی دو سالی میشه که همه چیز برام بی اهمیت شده . از همه چیز نا امید و همه چیز رو دروغ می دونم

همیشه میگن همه چیز مثبته مگر اینکه خلافش ثابت شه اما به شخصه عکس اینو قبول دارم و تنها چیزی که آرومم می کنه زمانی که دلم می گیره یا عصبانی میشم اینه که برم تو گوگل دنبال یه عکس بگردم با یک جمله ی قشنگ زیبایی اونو بیشتر کنم و متاسفانه الان حجم این عکسا نزدیک به 100 گیگابایت شده این نشون می ده من تو این مدت زمان کمی بوده که آروم بودم.

چند شب پیش هم دنبال عکس به عکس یک آقای خوش تیپ بر خوردم و وبلاگی رو که این عکس در اون درج شده بود باز کردم که به وبلاگ خانم محمدیان رسیده ام.

نوشته های ایشون روی یکی از باور هایی که تو این یکی دو سال داشته ام خط کشید

کاش وب ایشون رو باز نمی کردم چون باز یک درگیری جدید تو خودم ایجاد شد: کجای کارم غلط بود؟ چکار باید می کردم که نکردم؟

خانم محمدیان خوش بحال شما ، خوش به حال همسر مرحومتون و خوش به حال پسر خوشگلتون !

 

 

وبلاگ ملیحه محمدیان: http://www.faramarzhejazi.persianblog.ir

 

+ ارسال شده در 89/04/13ساعت 23:38 توسط مهدی

چه رسمیست؟

 

این چه رسمیست که مادامی که دلت خواهان دیگری شود دیگری دلش خواهان کس دیگر می شود؟

این چه رسمیست که زمانی چیزی که داریم آرزویمان بود اما حال که به آن رسیدیم قدر آن را نمی دانیم؟

این چه رسمیست که همه ما مصرع : " خواهان کسی باش که خواهان تو باشد" را می دانیم و به آن عمل نمی کنیم؟

این چه رسمیست که تا متوجه می شویم کسی خواهان ما هست انگار ارث پدریمان را از او می خواهیم؟

این چه رسمیست که باز به دیواری تکیه می دهیم که عمرمان را به تاراج برده؟

این چه رسمیست که گویند عشق زمانی پدیدار می شود که عاشق و معشوق هم را بخواهند اما امروزه عاشق معشوق را می خواهد و معشوق عاشق را نه؟

به راستی مشکل کجاست؟ مشکل ما و طرز تفکر ماست یا عاشقی و معشوقی این معنا را می دهد؟

اما پاسخ من به این سوالات که حتی خود من را نیز قانع نکرده:

 

اگر می دانی در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد ؛مهم نیست که او مال تو باشد ؛ مهم این است که فقط باشد ، زندگی کند ، لذت ببرد و نفس بکشد.




+ ارسال شده در 89/04/04ساعت 0:5 توسط مهدی

کجایی....؟

کجایی تا حالم را ببینی؟ چقدر ناامیدم. کجایی دلداریم بدهی؟ کجایی دست نوازش بر سرم بکشی؟ کجایی که در چشمانم نگاه کرده و امیدوارم کنی؟ کجایی که مرا در آغوش گرم خود بگیری؟ باید بدانی که خیلی خسته ام.
من فریاد می کنم درد را، فراق را، فریاد می کنم لحظه ی بی صدا شکستن قلبم را. فریاد می کنم خود را و قلب بی گناهم را، فریاد می کنم التماس های این دل در به درم را، چشم های همیشه گریانم را .
آه! ای خدایا شکست این قلب تنها... فکر کنم اولین کسی باشم که صدای شکستن قلبم را وقتی که گفت: "مگه تو کی هستی؟!" با گوشهای خودم شنیده باشم. آره عزیز من هیچ کس نیستم، که اگر بودم ذره ای برایت ارزش داشتم و به چشم حقارت به من نگاه نمی کردی
خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تا کی می توان بی صدا شکست و هیچ کس هم متوجه حضورم در این دنیا نباشد؟
تازه می خواستم در دنیای بی تحرک خود، با شادی که او نصیبم کرد از عشق بگویم و بخوانم. تازه می خواستم دنیای رنگارنگ خود را به رخ تمام آنهایی که عشق را باور ندارند بکشم.
کاش می شد قلبهایمان پر از عشق بود. کاش می شد از عشق نمی ترسیدیم. کاش می شد محبت هایمان رنگ نمی باخت. کاش می شد هنوز کودک بودیم و دنیایمان پر از وفا و سادگی بود. کاش هرگز خوبیها را فراموش نمی کردیم. ولی حیف، کسی نیست گوش دهد به دردهایمان، کسی نیست که به یادمان باشد.

[+]


+ ارسال شده در 89/03/12ساعت 0:3 توسط مهدی

هییییییییی گاد....

هییییی خدا

بازم دلم گرفت از..... از زمونه...اینجوری بگم بهتره...یعنی میشه....باز منه کله خر به یه چیزی گیر دادم.... بازم شکست میخورم .... بازم اعصابم بهم میریزه .... تا کی خدا میدونه .... هه هه هه شایدم خدا ندونه ....این موضوع بار ها و بار ها تکرار شده ... اما شده یکبار درست و حسابی انجام بشه .... نه والا به پیر به پیغمبر که نشده....چند روزیه جواب هیشکیو نمیدم .... اصلا حالم خوب نیست اما دوست ندارم کسی که باهام حرف میزنه یا در ارتباطه اینو بفهمه.....دوست ندارم وقتی کسی برام مهمه بفهمه که برام مهمه..... یعنی فهمید؟؟؟.... چرا من اینجوریم؟ ایراد از منه یا از اونا؟؟..... هر کسی واسم مهم میشه دقیقا کاری میکنه که من ازش متنفرم.... نه اینجوری نیست که حالا که مهم شده کاراشم مهم شده نه اصلا ..... من جز یه زندگی نرمال و با آرامش چی میخوام؟؟؟؟..... میدونی به نظر من بهترین نعمت خداوند آرامش هست  که من ندارم..... من دوست دارم با کسی که دوسش داشته باشم ارتباط داشته باشم نه ارتباطی که مجبور باشم .... خدایا درستش کن .... اره من بنده بد . بی خود . به درد نخور . .... مگه خدا هم اهل تلافی کردنه؟؟؟...میدونم استارتش کار خودت بوده ..... اینقدر دل منو آب نکن دیگه..... تا آخرش برو ..... هر چند وقت یه بار یه چشمه میای که چی ؟ میخوای بگی میتونم مشکلتو حل کنم اما نمی کنم؟؟؟ ..... خب چرا حل نمی کنی؟؟؟ .... مگه چه هیزم تری بهت فروختم.... خدایا هر چی آدمه حروم لقمست از دورو برم دور کن هم من میدونم هم تو میدونی دور تا دورمو این جور آدما گرفتن.... هم از من دور کن هم از بیییییییییییییب ..... البته خانم ها مقدمن اول از دور ایشون جمع کن ..... خواهشا البته..... میدونم این دفعه هم کاری به کار ما نداری اما من که بیخیالت نیستم..... هه هه هه .... چیه بنده ات خیلی سیریشه؟؟؟ ..... ما اینیم دیگه.....

+ ارسال شده در 89/02/31ساعت 4:11 توسط مهدی

رهگذر پاییزی...

آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت ، صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم میگوید : دوستت دارم.....


....


+ ارسال شده در 89/02/28ساعت 23:10 توسط مهدی

بعد چهل روز....

نه در غربت دلم شاد است       نه رویی در وطن دارم

 

این بیت شده شرح حال من !

یه زمان بود صبح میرفتم بیرون نصف شب بر میگشتم اما الان یک هفته ای میشه گوشه خونه نشستم ! بیرون که میرم خیابون به خیابون منو یاد گذشته تلخ و دردناکم مینداره تو خونه خودم شاهرود که هستم خود خونه هم احساس میکنم منو میخوره

دلم میخواد برم مسافرت – دلم میخواد یه جای جدیسد برم – دلم میخواد این قدرت رو داشتم تا هیستوری مغزم رو گلچین کنم

اما هیچ کدوم از اینا امکان نیست و من نمیدونم تا کی باید این روند ادامه داشته باشه !

 

میگم خدایا راضی ام به رضایت اما از ته دل گله دارم

 

دوست دارم یه تنوعی اتفاق بیوفته تو زندگیم !

+ ارسال شده در 89/01/08ساعت 4:42 توسط مهدی

دلتنگی

نمیدونم اشتباه کردم یا کار درست!!!

دلم خیلی براش تنگ شده بود.... خیلی....

زنگ زدم به مهدی ( رابطمون) ازش شماره ایرانسلشو گرفتم یه اس زدم، گوشیم روی پیغامگیر بود نفهمیدم ولی بعدش بهش اس دادم کاری داری رو پیغام گیر بزار آخه دلم واسه شداش هم تنگ شده بود اگه اس میداد صداشو نمی شنیدم !

دفعه اول اینقده آروم حرف زد که هیچی نفهمیدم ، دفعه دوم بهش گفتم بلدتر بگو پیغام گذاشت: ( ساعت 1:13:7 دوشنبه 19 بهمن ماه 1388 )

ممنونم که بهم اس دادی...

زنگ زدم تشکر کنم...

مرسی...

مرسی...

انتقالیت جور شد؟ ...( خیلی این یه تیکه رو گوش دادم فکر کنم اینو گفت)

خیلی دلم واست تنگ شده بود...

مرسی...

---- نمیدونم چرا با این همه بلایی که سرم آورده وقتی صداش رو شنیدم نا خداگاه اشک از چشمام سرازیر شد

بقول حمید ( همسفر) مهدی عاشق شدی با خودت لج نکن .هه هه هه

همینقدر که مطمئنم اسمم مهدی هست اینقدر هم به دوست داشتنم و دوست داشتنش اطمینان دارم اما نمی دونم مشکل کجاست !

*خدایا شکرت



*از قدیم گفتن این خدایا شکرت از صد تا فحش بدتره اما این از اوناش نبود !

+ ارسال شده در 88/11/19ساعت 2:9 توسط مهدی

کامنت

دیشب وبلاگت رو خوندم . اما... اما خواستم واست کامنت خصوصی بزارم حتی اعداد تصویر امنیتی رو هم زدم ولی هر چی تلاش کردم دکمه ارسال رو فشار بدم نتونستم ... آره نتونستم !

کاش... کاش... کاش....!

باورت میشه پیامک هایی که بهت میزدم بعد میگفتم ببخشید اشتباه شد همه رو از قصد میزدم چون دلم واست تنگ میشد؟ حتی اون پیامکی که توش نوشته بودم " مژگان جونم... " من هنوز سر قول هام هستم اما تو.... بقول دوست شفیقت که میگه مهدی تو اشتباه کردی اگه بی محلی بهش می کردی الان اینجوری نمیشد اگه نشون نمی دادی که واست مهمه اینجوری نمی شد ولی من بین این وضعیت با اون وضعیتی که احساساتم رو ازت مخفی کنم تا با من باشی این وضعیت رو ترجیح میدم ...!

الهه دوستت داشت خییلیی اما از زمان اولین ملاقاتمون تو شاهرود ( که بعدش اون اتفاق واسم افتاد) سایه ات رو با تیر میزنه ... هه رو من خیلی غیرتی شده هااااااا کسی جرات داره چپ بهم نگاه کنه که بشمر سه چشش در اومده

وقتی شنیدم مریض شدی هر چی فکر کردم نتونستم خودم بهت زنگ بزنم به هر کسی که که گفتم بزنگ بزنن به تو گوشی رو بر نداشتی

تو وبلاگت گفتی کاش.... منم میگم کاش نه حتما که....

دوستت دارم , برات همه کار میکنم

....

+ ارسال شده در 88/11/16ساعت 14:9 توسط مهدی

چکار کردی؟

چکار کردی با من لعنتی؟

چرا نمیتونم فراموشت کنم؟

چرا نمیتونم بهت فکر نکنم؟

چرا نمیتونم آروم بخوابمو کابوس نبینم؟

آخه ... اومدی درست کنی آینده رو داغون کردی رفت که !

خودمو به زمینو زمان زدم گفتم اول فکر کن بعد کار کن !

معلوم نیست کدوم مادر به خطایی بهت خط داد که ریده شد تو رابطمون ... ازش نمی گذرم خدا ازش نگذره !

بهت گفتم نکن این کارو بدتر میشه حرفمو گوش ندادی .... !

کجااااایی؟ حااااالم بده بی معرفتتتتت 

+ ارسال شده در 88/11/10ساعت 4:40 توسط مهدی

All rights reserved for MehdiMaster.Blogfa.com
Best Resolution : 1366 X 768
Design & programing by Mehdi Master